خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





همیشه از ربات ها میترسیدم!

    صبح  روی زمین بودم

    بازار بودم کیف دستی کوچکم را برده بودم

    درونش تمام انچه باید میبود....بود

    بعدش بهشت بودم....انقدر خوب که پیش خودم می گفتم میشود همین جا بمیرم؟

    باورم نمیشد مگر میشد اینقدر واقعی؟

    باید قیافه ام را میدیدی....داشتم از خوشی میمردم

    انقدر به وجد امده بودم که دیگر اختیاری از خودم نداشتم میدویدم و می ایستادم 

    به ولله که دیوانه شده بودم!

    تمام راه برگشت از بهشت را یک گیج شاد بودم

    با اهنگ ها میرقصیدم و دوستداشتنی هایشان را میخواندم و گاهی لپ پدرم را میگرفتم!

    و قربان صدقه اش میرفتم از طرفی هم ناراحت بودم اخر از دیروز پای چپش درد گرفته بود و من باید مجبورش کنم حتما بره دکتر :(

    داشتم از دیوونه بازی هام میگفتم :)

    انقدر با باد خنک دی ماه همخوانی میکردم که خب

    وقتی در خانه را به رویش بستم...دلم گرفت:(

    نمیتونست بیاد داخل....خونه گرم بود....خونه همیشه گرم بود

    خونه سرد نمیشه

    خونه با اهل خونه سرد نمیشه!

    خونه با پدر و مادر سرد نمیشه!

    خونه با پدر سرد نمیشه!

    خونه با ؛

    از ؛

     # واقعا نمیتونم ادامه بدم.........نمیشه..لعنت به ادمیزاد کور! ....لعنت

     # پست بعد بهشت را نشانتان خواهم داد :)

     


    این مطلب تا کنون 16 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خونه ,نمیشه ,انقدر ,بهشت ,نمیشه خونه ,
    همیشه از ربات ها میترسیدم!

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر